در کنار میزم ساعتی که تازه از خواب بیدار شده بود مرا به فکر فرو برد
در حالی که مجله ی سپهر ایرانی را ورق می زدم یاد حرم مطهر امام رضا (ع) افتادم .
یاد بیمارانی که برای شفا به آن جا آمده بودند از کودک خردسال گرفته تا پیرزن یا پیرمرد 80 ، 90 ساله یا بیشتر.
قطره های اشک هم گویا دلتنگ هست و آرزویشان این است تا بادیدن گنبد طلای امام رضا (ع) دردو دل های خود را بگویند و جاری شوند.
صفحه ی بعدی را ورق زدم به سرعت خود را به طرف چب کشیدم
کسی قصد گرفتن جان مرا داشت و اسلحه را به روی من نشانه گرفته بود .
سرم را بین دو دستام قایم کردم خودکار آبی ام از بالای میزسقوط کرد و محکم به زمین افتاد .
با صدای افتادن خودکار روی کاغذ کوچکی در پایین میزم صدای شلیک گلوله برایم مجسم شد.
فریاد زدم : مادرم ،پدرم، کمک کنید ،کمک.
دیروز من از دوستم 100000تومان قرض گرفتم و برادم را هم اذیت کردم .
باور کنید اشتباه کردم . حلالم کنید .
نماز های صبحم هم خیلی قضا شده است .
همین طور مشغول حلالیت گرفتن و اعتراف کردن بودم که خودکار آبی ام روی اسلحه پیاده روی کرد و آن تصویر مهیب را برایم محو کرد .
هر چه بیشتر راه می رفت اسلحه در آب های دریا بیشتر غرق می شد.
دوست داشتم در همان نزدیکی سنگی داشتم تا به اسلحه بزنم شاید اسلحه انسان های بی گناه را کشته بود.و یا شاید دوستان این اسلحه در غزه در حال کشتن کودکان بی گناه و مظلوم است .
امام علی (ع) می فرماید:«تو سه نوع دوست داری و سه نوع دشمن ، اما دوستان تو یکی از آن کس است که مستقیما دوست تو می باشد ، دومی دوستِ دوست تو است و سومی دشمن ِ دشمن تو است .
اما دشمنان تو ، اولی آن که مستقیما با خود تو دشمن است ، دومی آن که دشمنِ دشمن توست و سومین نوع از دشمنان تو هم ان کسی است که دوستِ دشمن تو باشد »
ماهی های قرمز جای شان در دریای بیکران خداوند خالی بود به دنبال خودکار قرمزم گشتم.
اوه ، یادم آمد . چند روز پیش لابهلای کتاب های درسی ام مدفون کرده بودم .
به سراغ کتابهایم رفتم .
فردا امتحان از ریاضیات داشتم و با یک خروار فرمول ها و مسایل ریاضی.
ماهی ها را به خدا سپردم و لی زیبایی های دریای آبی باعث شد که دوباره به روی مجله شیرجه بزنم .
خورشید بی نور اتاقم هر لحظه کم فروغ تر می شد انگار می خواست به خواب ابدی برودو مرگ را تجربه کند . با خودم گفتم مرگ حق است و شتری است که درِ هر خونه ای می نشیند دیر یا زود آن را فقط خدا می داند .
راستی چرا شتری است ؟ چرا گوسفندی نیست ؟ یا مثل بچه گربه ی پشمالوی حنایی که هر روز پشت درِ خانه مون برای یک لقمه غذا التماس می کند نمی ماند؟
بیچاره گربه هر وقت چشمش به مرغ عشق های رنگارنگم می افتد آب دهانش را نمی تواند جمع کند و جلوی در را خیس می کند .
عجب کار زشتی ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !
یا کریم ها همیشه در بالای در روی اجری که پدر مهربانم آن را گذاشته بود اتراق کرده بودند و روز ها با مر عشق هایم بحث سیاسی می کردند.
از روی خورشید فهمیدم که چه مدتی گذشته است چون خورشید داشت طلوع می کرد .
در این فاصله ی زمانی خودکار قرمزم ماهی های زیادی را پیدا کرده بود.
تور ماهیگیری هم در آن جا بود . تور ماهیگیری را برداشتم تا با آن برای غذای فردا کمی ماهی بگیرم .
با خیال آسوده روی صندلی ام نشسته بودم و ماهیگیری می کردم که چهره ی معلم ریاضی ام در جلوی نظرم پدیدار شد و ماهیگیری را رها کردم .
باد پنجره ها را گشوده بود و خورشید هم در حال کج شدن . رفتم جلو و پنجره ها را بستم و قاب عکس را هم صاف کردم تا خورشید روی جاده ی آسفالت و سبزه ها نیفتد و سنگ ها روی زمین نریزد .
چون تازه دیروز اتاقم را تمیز کرده بودم .