تبليغاتX
پدر علم شیمی

پدر علم شیمی

سلامی به زیبایی باران بهاری.

حالتان خوب است ؟ امیدوارم که منو تنها نذارید و به من هم سر بزنید البته با این که نمی توانم بیام به وبلاگاتون.   امسال انگار هنوز بهار شروع نشده و با این که فروردین تموم شده ولی سرمای زمستان و باران و برف در بیشتر مناطق کشورمان وجود دارد که همنشین با بی وفایی آدما شده .

بی وفایی آدمایی مثل بعضی ها .... نامشان را نمی گویم. خلاصه وفاداران مهربان و بی وفایان دوست داشتنی برای کنکورم دعایم کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 22:39  توسط ریحانه  | 

 

در کنار میزم ساعتی که تازه از خواب بیدار شده بود مرا به فکر فرو برد

در حالی که مجله ی سپهر ایرانی را ورق می زدم یاد حرم مطهر امام رضا (ع) افتادم .

یاد بیمارانی که برای شفا به آن جا آمده بودند از کودک خردسال گرفته تا پیرزن یا پیرمرد 80 ، 90 ساله یا بیشتر.

قطره های اشک هم گویا دلتنگ هست  و آرزویشان این است تا بادیدن گنبد طلای امام رضا (ع) دردو دل های خود را بگویند و جاری شوند.

صفحه ی بعدی را ورق زدم به سرعت خود را به طرف چب کشیدم

کسی قصد گرفتن جان مرا داشت و اسلحه را به روی من نشانه گرفته بود .

سرم را بین دو دستام قایم کردم  خودکار آبی ام  از بالای میزسقوط کرد و محکم به زمین افتاد .

با صدای افتادن خودکار روی کاغذ کوچکی  در پایین میزم صدای شلیک گلوله برایم مجسم شد.

فریاد زدم : مادرم ،پدرم، کمک کنید ،کمک.

دیروز من از دوستم 100000تومان قرض گرفتم و برادم را هم اذیت کردم .

باور کنید اشتباه کردم . حلالم کنید .

نماز های صبحم  هم خیلی قضا شده است .

همین طور مشغول حلالیت گرفتن و اعتراف کردن بودم که خودکار آبی ام روی اسلحه پیاده روی کرد و آن تصویر مهیب را برایم محو کرد .

هر چه بیشتر راه می رفت اسلحه در آب های دریا بیشتر غرق می شد.

 

دوست داشتم در همان نزدیکی سنگی داشتم تا به اسلحه بزنم شاید اسلحه انسان های بی گناه را کشته بود.و یا شاید دوستان این اسلحه در غزه در حال کشتن کودکان بی گناه و مظلوم است .

 

امام علی (ع) می فرماید:«تو سه نوع دوست داری و سه نوع دشمن ، اما دوستان تو یکی از آن کس است که مستقیما دوست تو می باشد ، دومی دوستِ دوست تو است و سومی دشمن ِ دشمن تو است .

اما دشمنان تو ، اولی آن که مستقیما با خود تو دشمن است ، دومی آن که دشمنِ دشمن توست و سومین نوع از دشمنان تو هم ان کسی است که دوستِ دشمن تو باشد »

 

ماهی های قرمز جای شان در دریای بیکران خداوند خالی بود به دنبال خودکار قرمزم گشتم.

اوه ، یادم آمد . چند روز پیش لابهلای کتاب های درسی ام مدفون کرده بودم .

به سراغ کتابهایم رفتم .

فردا امتحان از ریاضیات داشتم و با یک خروار فرمول ها و مسایل ریاضی.

ماهی ها را به خدا سپردم و لی زیبایی های دریای آبی باعث شد که دوباره به روی مجله شیرجه بزنم .

خورشید بی نور اتاقم هر لحظه کم فروغ تر می شد انگار می خواست به خواب ابدی برودو مرگ را تجربه کند . با خودم گفتم مرگ حق است و شتری است که درِ هر خونه ای می نشیند دیر یا زود آن را فقط خدا می داند .

راستی چرا شتری است ؟ چرا گوسفندی نیست ؟ یا مثل بچه گربه ی پشمالوی حنایی که هر روز پشت درِ خانه مون برای یک لقمه غذا التماس می کند نمی ماند؟

بیچاره گربه هر وقت چشمش به مرغ عشق های رنگارنگم می افتد آب دهانش را نمی تواند جمع کند و جلوی در را خیس می کند .

عجب کار زشتی ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !

 

یا کریم ها همیشه در بالای در روی اجری که پدر مهربانم آن را گذاشته بود اتراق کرده بودند و روز ها با مر عشق هایم بحث سیاسی می کردند.

 

از روی خورشید فهمیدم که چه مدتی گذشته است چون خورشید داشت طلوع می کرد .

در این فاصله ی زمانی خودکار قرمزم ماهی های زیادی را پیدا کرده بود.

تور ماهیگیری هم در آن جا بود . تور ماهیگیری را برداشتم تا با آن برای غذای فردا کمی ماهی بگیرم .

با خیال آسوده روی صندلی ام نشسته بودم و ماهیگیری می کردم که چهره ی معلم ریاضی ام در جلوی نظرم پدیدار شد و ماهیگیری را رها کردم .

 

باد پنجره ها را گشوده بود و خورشید هم در حال کج شدن . رفتم جلو و پنجره ها را بستم و قاب عکس را هم صاف کردم تا خورشید روی جاده ی آسفالت و سبزه ها نیفتد و سنگ ها روی زمین نریزد .

چون تازه دیروز اتاقم را تمیز کرده بودم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:40  توسط ریحانه  | 

خوشا یاران کزین ویرانه رستند

زدل بند تعلق ها گسستند

زمردی پشت شیطان درون را

چه زیبا در شبانگاهان شکستند

فریب این جهان و نفس خود را

نخوردند و زدام خویش جستند

ز این دنیای بی مهر و محبت

گذر کردند و با پاکان نشستند

خوشا یاران که در عهد جوانی

کتاب پست خودبینی ببستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:19  توسط ریحانه  | 

یه سلام سپهری به همه ی جهانیان

فقط سلام کردم که بدونید که به یادتون و وبلاگاتون هستم ولی وقت ندارم مطلب بنویسم .

چون شدیدا درس دارم و کتاب هایم گم شده ام.

«هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم »

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:32  توسط ریحانه  | 

صدای آهنگ اخبار ساعت ۱۴ سکوتی که چون غباری روی قلبم نشسته بود را کنار زد .

روز اول اولی ها بود . در گزارشی وقتی با کودکی صحبت کرد او در جوابش گفت «زگهواره تا گور دانش بجوی»

وقتی این جمله را شنیدم یاد گهواره ی چوبی زیبایم افتادم که خواهر پنج ماهه ام آن را گرفته بود و هر روز یک بلایی سرش می آورد و داغ دلم تازه شد .

ازتاگور یاد رابیند رانات تاگور افتادم٬همان شاعر پر آوازه و مشهور هندی که سراییده است:

خدا به انسان می گوید :

شفایت می دهم                       از این رو آسیبت می رسانم

دوستت دارم                             از این رو که مکافاتت می کنم

                    * * * * * * * * *

آنان که فانوسشان را بر پشت می برند                       سایه هاشان پیش پایشان می افتد

یاد یکی از نزدیکانم که از بین رفت افتادم . چه قدر مادر و پدرش سختی کشیدند فهمیدم که خدا خیلی دوستشان دارد.

فانوس زندگی ام کم فروغ شده . در ماه رمضان با نور خدا  شب را به صبح می رساندم. چون مهمان خدا بودم.

اما حالا که مهمانی به پایان رسید با کدام نور صبح را به شب مژده دهم  ؟ کجا به مهمانی روم ؟  

سایه هایم هر روز بزرگ تر می شود.

منشا مشکلات کجاست که خدا را نمی بینم ؟

منشا مشکلات کجاست که بعضی از آدما پروردگار خود را نمی پرستند ؟

یا می پرستند نه به معنای واقعی پرستیدن.

یا می ستایند نه به معنای واقعی ستودن .

مرگ را فراموش می کنند و هر کاری که دوست دارند انجام می دهند و از روز قیامت هراسی ندارند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:6  توسط ریحانه  | 

تلفن به صدا در آمد .

خواهرم طبق معمول به طرف گوشی شیرجه زد و گوشی تلفن را برداشت .

الو ٬ سلام ٬ بله بفرمایید ٬ هستیم در خدمت شما ٬ نه جایی نمی خواستیم بریم . خوشحال می شیم اگه تشریف بیا رید .

ناگهان مادرم به طرف آشپزخانه رفت تا غذایی هم برای مهمان بپزد. مادرم به برادرم گفت : مقدار نان کم است . بر وچند تا نان بخر.

مادرم گفت . من می روم کمی میوه بخرم و در راه برگشت پدرت را که خانه ی همسایه است را صدا بزنم . دخترم شما برو و حیاط خانه را تمیز کن جوری که برق بیفتد .

من به سرعت به طرف حیاط رفتم . حیاط خانه ی ما خیلی کوچک بود  طوری که یک ماشین سواری به سختی در آن جا میشد .  البته باغچه ی کوچکی در گوشه ی آن ٬ حیاط نقلی ما را با صفا و با طراوت کرده بود .

تمیز کرن حیاط حدود یک ساعت طول کشید . همه ی پودر ها و کف شوی ها و مواد شوینده را روی زمین خالی کردم تا حیاط خا نه ما براق و تقریبا صیقلی شود. حتی یک اتم خاک هم روی آن قدم نمی زد .

برادرم نان به دست وارد خانه شد . من هم رفتم و لباس های مهمانی ام را پوشیدم .

کم کم باید مهمان ها می رسیدند .

شعله ی زیر سماور را روشن کردم . نمی دانم شعله در زیر این همه آب چگونه زنده می ماند و کمر درد نمی گرفت

در همین فکر بودم و در جلوی در حیاط ایستاده بودم .

ناگهان لکه ی سیاهی توجهم را جلب کرد . به سرعت نور به طرف آشپز خانه رفتم که کمی ماده ی شوینده و کف شوی بیاورم اما یادم آمد که همه ی آن ها را روی زمین خالی کردم .

هراسان از یک طرف خانه به طرف دیگر می رفتم .

هر چه فکر کردم چاره جز شستن حیاط با آب پیدا نکردم .

مقداری از آب سماور را که کمی گرم شده بود در سطلی ریختم . دستانم می لرزید . با خودم احساس کردم که هر لحظه مهمان ها وارد خانه می شوند و حیاط کثیف را می بینند و آبروی مادر و پدرم و خودم می رود و مادر و پدرم ناراحت می شوند .

وای اگر پدرم ناراحت شود طبق معمول . .   ..  ..   ..  ..  .. ... .. .. ... ... .. .. ... .. .. .. .. ..

سطل قرمز قدیمی را که در آن آب گرم ریخته بودم را برداشتم . همه جا را لکه سیاه می دیدم .

بعد از مدتی ناگهان زیر پایم خالی شد وای پایم به چهار چوب در گیر گرفته بود و مرا همراه با سطل به زمین زد . سطل آب بود که تا دو سه متری فرش گلبافت با رنگ کرمی را خیس کرده بود . شاید می خواست گلها پژمرده نشوند 

تنها جایی هم که خیس نشده بود هم توسط اشک های بی قرارم نمناک شد .

چهره ی خشمگین پدرم در مقابلم پدیدار گشت و

خوردن کتک های تلخ و آبدار با کمربند قهوه ای سوخته پدرم به اضطرابم افزود .

زنگ در بود که با صدای گریه ام ملموس شده بود . مادرم وارد خانه شد . به سرعت به طرف حیاط دویدم .

لکه ی سیاه حرکت کرده بود . نگاهم که علامت تعجب شده بود باعث خنده ی مهمان ها شد .

از جلو به لکه نگاه کردم . مورچه ها بودند که دور تکه نانی جمع شده بودند و نان را با اتحاد با خود می بردند و خط سیاهی هم با آن لکه تصادف کرده بود.   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:3  توسط ریحانه  | 

تو چون امواج دریا کشتی سرگردان مرا به حرکت در می آوری و به باد می سپاری۰

چرا باد گاهی دیر می آید ؟

چرا بادبان کشتی ام  مندرس شده است و سوراخ شده است ؟

چرا هر چه باد مرا با خود می برد به ساحل نمی رسم ؟

در یای دلم طوفانی شده . احساس می کنم در این دریا غرق می شوم  و داد می زنم و فریاد می کشم که کمکم کن اما کسی صدایم را نمی شنود. خسته شدم. دیگر زمزمه می کنم که کمکم کن .

زمزمه ای خیلی بلند اما همراه با سکوت . اما فقط خودت صدایم را شنیدی .

فقط خودت.

مادرم٬ پدرم ٬ برادرم  و حتی خواهرم نمی توانستند مرا نجات دهند.

تو بودی که دستم را گرفتی و مرا که زمین خورده بودم و چشمانم گریان بود دلداری دادی  و مرا نوازش کردی و آبنبات به دستم دادی و گفتی : « جهان را برای تو آفریدم و تو رابرای خودم .»

همش در مقابل در درگاهت کمک می خواهیم  و تو  در رحمت  ٬ برکت و محبتت همیشه به روی ما باز است .

با خودم می گویم خدایا شکرت .

خدایا به خاطر هر چی داده ای و نداده ای و هر چه گرفته ای شکرت .

خدایا هر چه داده ای نعمت است و هر چه نداده ای حکمت است و هر چه گرفته ای امتحان الهی است .

ما قرآن را باز می کردیم و پیام هایی که برای ما فرستاده ای را می خواندیم .

یادش بخیر دایم با مویل همراهمون با اذکار با تو تماس می گرفتیم و درد و دل می کردیم .

می دانم همیشه همراهمی ٬ همیشه مراقبمی تا مار زندگی مرا نیش نزند .

مراقبمی تا غول ها مرا با آمپول خواب آور خواب نکنند.

مراقبمی تا مادر و پدرم و خانواده ام و کسانی که مرا دوست دارند نار احت نشوند.

مراقبمی به خاطر خودم .

خدایا ، مشغله های زندگی ام باعث شده تا کمی تو را فراموش کنم.

چیزی در دلم آزارم می دهد.  که خدایا چقدر مسلمان ها باید منتظر بمانند .

خدایا رجب گذشت و شعبان هم گذشت و ماه پر فیض رمضان آمد. ماه مهمانی الهی آمد . ماه قرآن و توبه و پاک شدن از آلودگی آمد. ماه نزدیک شدن به خدا آمد .

خدایا می دونم گناهکارم. خدایا می دونم  در در امور فناپذیر دنیا گم   شدم و دنبال گم شده ام می گردم تا مرا پیدا کند .

خدایا می دونم کم دست یتیمی را گرفتم . کم به فقیران کمک کردم . کم روزه گرفتم . کم  کارهای نیک انجام دادم.

خدایا می دونم نمازهایم را یکی در میان و با فاصله اول وقت خواندم . یا اگر هم اول وقت خواندم  نماز با جان (حضور قلب ) اندک خواندم .

خداوندا می دونم افیانوس لطف و رحمت تو را نسبت به خانواده ام و خودم فراموش می کنم و آن طور که سزاوار است تو را  شکر نمی کنم .

پروردگارا هر چه کردم از روی نادانی بود.

عروسک هایم مرا بازی دادند . توب زرد همراه با خط های نارنجی ام سرم کلاه گذاشت . دمپایی گل گلی ام ثانیه های وصال را لگد کرد .

خدایا هر چه کردم خودم کردم و در این ماه از خودت در خواست می کنم  «کمک کن» و گناهان مرا ببخش.

خدایا فرج امام زمان (عج)  را نزدیک کن.. فرج امام زمان (عج) را نزدیک کن. فرج امام زمان (عج) را نزدیک کن .     « امین یا رب العالمین »

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:8  توسط ریحانه  | 

من کلید شهر دل را دست تو بسپرده ام

                                                    از صغیر و از کبیر عاشقان دل برده ام

 پشت چشمان ترم عکسی ز روی خوب توست

                                                    من به راز خوب دیدن ها خوب پی برده ام

 در همه رگ های جانم شهد یادت جاری

                                                   ای تو احلا از عسل جاری نباشی مرده ام

 ای سراپا جود و احسان یک نگاه دیگری

                                                   بارها از خوان لطفت لقمه جان خورده ام

 ای حیات جاودان در من تجلی کن ز عشق

                                                    دلبرم دلداده ام بی مهر تو آزرده ام

                             «یا اباصالح المهدی ادرکنی»

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 20:28  توسط ریحانه  | 

سلا می گرم و صمیمی به همه ی وبلاگ خونها و وبلاگ نویس ها

نمی دانم چه جوری  سر از وبلاگ من در آوردی!!

داشتی وبلاگ خودت را می نوشتی و روی همراهانت اشاره کردی و اومدی

 گرگی دنبالت کرده بود و در حال فرار کردن به وبلاگ من پناه آوردی .

 داشتی دنبال مطلبی می گشتی یا تحقیق می کردی که ناگهان وبلاگ مرا دیدی.

 نمی دانم ولی لطف کردی هر جور اومدی خوش اومدی .

 من یک سپهری هستم یعنی عضو طرح سپهر ایرانی (طرحی برای سازماندهی ، پرورش ، هدایت و رشد استعدادهای جوانان ایرانی ) طرحی همراه با شور و نشاطو همراه با فعالیت های فرهنگی و هنری و مذهبی.

 من سال دیگر کنکور دارم و چون به شیمی علا قه ی زیادی دارم ودوست دارم پدر علم شیمی شوم.

امیدوارم با نظرات خود مرا برای بهتر بودن راهنمایی کنید .

 

از دوست شدن با شما خیلی خوشحال می شوم چون امام حسین (ع) می فرمایند : عاجز کسی است که دوستی ندارد و عاجزترین مردم کسانی هستند که دوست دارندولی نگه دار آن نیستند.

رسول خدا (ص) می فرمایند : دوستی با مردم نیمی از عقل است .

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 20:25  توسط ریحانه  |